|
Music is Life
I wish you were here
درود!!! چه خبرا؟! مرسی از همه دوستایی که میان سر میزنن حتی اگه من نباشم. خیلی وقت بود آپ نکرده بودم راستش نمیدونستم چی بنویسم ولی تصمیم گرفتم اتفاقات این 3 ماهی که نبودمو بنویسم هرچند که معمولین.... مهم ترینشون تولد خودم بود روز 21 آذر کنکور آزاد هم ثبت نام کردم. انتخاب اول و دومم مکانیک و برق شیراز بود. بعد از 8 سال تلاش بالاخره دیپلم زبان گرفتم همه چیزو گذاشتم کنار چسبیدم به درس گوشیم که خاموشه...نت هم زیاد نمیام...فقط درس؟ بچه های هم سن ما زندگیشونو میکنن بعضی وقتا هم درس میخونن...ما درس میخونیم بعضی وقتا هم زندگی میکنیم... حالا بی خیال... چند وقت پیش با بچه ها رفتیم بیرون..زیاد خوش نگذشت...ولی کلی خندیدیم وحید خونه مجردی گرفته...اصرار میکرد بریم پیشش. ما هم گفتیم اگه دوست دخترت میاد ما هم میایم. گفت باشه ولی ما قبول نکردیم. آخه یه پسر 18 – 19 ساله تنها زندگی کنه چی میشه؟! مدرسه اردوی مشهد میبره...دو تا از دوستام میخوان برن. من حوصله ندارم. راستی به خاطر جایزه Golden Globe تبریک میگم به همه...پیش به سوی اسکار...! امتحانام تموم شد...از این به بعد زودتر میام. دوستتون دارم بدرود! چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 16:37 | مارال |
سلام دوستی های خودم!خوبین؟ اومدم از مدرسه بگم... روز اول حالم گرفته شد بدجور! معلما همه عوض شدن به جز معلم ادبیاتمون... هیچی حالیشون نیس دیگه دور همه چیزو خط کشیدیم به درس فکر میکنیم ولی نمیشه بعضی وقتا دلم هوای روزای قدیمو میکنه حس میکنم افسرده شدم دیگه حوصله درس خوندنم ندارم بی خیال...گور بابای غم و غصه ها فردا تولد دوستمه...تولدت مبارک دوستی کلاس حسابانم فردا تموم میشه...آخی چقدر من و مرضیه شیطونی کردیم تو کلاس حسابان هنوز امیدی هست...کلاس هندسه و جبر فردا شروع میشه ولی ساعتش خیلی مذخرفه چند روز پیش روز بزرگداشت حافظ بود با دوستان رفتیم حافظیه...خیلی خوش گذشت خیلی شلوغ بود نشسته بودیم رو یه صندلی چهار تا پسر اومدن وایسادن بالا سرمون ما هم چون خیلی با ادبیم بلند شدیم تا اونا بشینن هرچی باشه اونا بزرگ ترن حوصلمون سر رفته بود من گفتم بچه ها بیاین شیطونی کنیم...حسش نیست که جزئیات رو توضیح بدم خوب بود سه تا پسرو ضایع کردم مخاطب خاص : دلم برات تنگ شده دیوونه.پشیمون شدم که بهت دروغ گفتم... خب دیگه خیلی نوشتم...درس و مخشام مونده ماچم رو لپ همتون...بای پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 | 12:33 | مارال |
مرا از تو , تو را از من گرفتند جهان را بی صدا از من گرفتند بر آن بودم که همراه تو باشم , به افسونی تو را از من گرفتند میان ما سخن از همدلی بود , تو را ای هم نوا از من گرفتند تو را ای آشنا با لحظه هایم , تو را ای آشنا از من گرفتند نمی دانم چه دستی بود در کار , که رویای مرا از من گرفتند جهان در چشم من غم نامه ای بود , تو را ای آشنا چرا از من گرفتند تو را از من گرفتند آری , اما خیالت را چرا از من گرفتند مرا از تو , تو را از من چه تلخ است مرا از تو , تو را از من گرفتند به یاد دوستی که دیگه بین ما نیست. به خودم و همه ی دوستان و آشنایان ساناز تسلیت میگم. به همه ی اونایی که دوستش داشتن.به آقا وحید که ادعا میکرد دوستش داره هم تسلیت میگم. روحش شاد و یادش گرامی باد! چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 | 14:43 | مارال |
نه... وصل ممکن نیست! همیشه فاصله ای است و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند... سهراب سپهری چی میشد اگه این فاصله ی لعنتی نبود؟! ... شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 20:34 | مارال |
سلام خوبین؟ 7 ماه آپ نکردم ولی دوباره برگشتم... ترم اول معدلم 18.97 شد. به نظر خودم زیادم بد نیست اما از خودم بیشتر توقع داشتم... از همتون ممنونم که بهم سر میزدین ! تو این چند ماه خیلی تجربه هام زیاد شد...اونی که نباید میرفت رفت.... بیخیال... تو ادامه مطلب یه مطلب باحال در مورد دخترا گذاشته بودم که برداشتمش.واسه دفاع از حقوق دختران. قابل توجه آقا پسرا جمعه نوزدهم فروردین 1390 | 16:4 | مارال |
دوران تا لنگ ظهر خواب بودن بیرون رفتن با دوستان اس دادن و حرف زدن با دوست پسر گشتن تو نت و چت کردن سرکار گذاشتن پسرا و خندیدن بهشون هزار تا کار دیگه تموم شد ما تو مدرسه سه تا دوم تجربی داریم 1 دونه دوم ریاضی( منم جزو همون بچه های ریاضیم کلاسمون طبقه ی دوم هست. پارسال که اول بودیم کلاسمون طبقه ی سوم بود هر غلطی می کردیم هیچ کس نمی فهمید اما امسال نه... به گفته ی معلمامون کلاس ما بدترین کلاس از نظر اخلاق و بهترین کلاس از نظر درس هستش! دیگه تصمیم گرفتم گوشیمو خاموش کنم فعلا چون هم خودم میخوام درس بخونم هم دوستم من و دوستام تصمیم گرفتیم که دیگه مثل پارسال نباشیم چون واقعا سال تحصیلی بدی رو گذروندیم به هر حال شما حواستون رو جمع کنین ببخشید به کسی خبر ندادم. بای پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 | 10:54 | مارال |
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 | 21:38 | مارال |
جمعه دوازدهم شهریور 1389 | 14:38 | مارال |
و عشق , تنها عشق ,
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق , تنها عشق ,
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...
زنده یاد سهراب سپهری گاه می اندیشم...خبر مرگ مرا... با تو... چه کس می گوید!!؟؟ آن زمان که خبر مرگ مرا...از کسی می شنوی ... , روی تو را...کاشکی می دیدم... شانه بالا زدنت را... بی قید... و تکان دادن دستت , که :" مهم نیست زیـــــــــاد..." و تکان دادن سر را که : " عجـــــــــــــب...عاقبت مــــــــرد...؟؟" افســــوس ... کاشکــــی می دیدم! حمید مصدق جمعه دوازدهم شهریور 1389 | 12:20 | مارال |
درود!
سال تحصیلی جدید داره شروع میشه... حس خوبی نیست!
پارسال عاشق مدرسه بودم فقط به خاطر دوستام و هم کلاسیام
اسم گروهمون BTG bax بود خیلی با هم حال می کردیم اما آخرای سال بود که ... امسال هم که از هم جدا شدیم! هیچ وقت یادم نمیره زهرا با اون تیکه هاش که که معلما جلوش کم میاوردن... نازیلا با رمان خوندنش... شیما و فحش دادنش مهسا با رپ کردنش مائده و مرضیه که سر کلاس به جای گوش دادن به درس اس بازی می کردن حدیث با مخ زنی هاش تو زنگ تفریح
دیگه چیزی ندارم بگم...
مرسی از کامنتاتون!
بدرود!
شنبه ششم شهریور 1389 | 22:12 | مارال |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |